ای عشق ...
اي عشق، شكسته ايم، مشكن ما را
اينگونه به خاك ره ميفكن ما را
ما در تو به چشم دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم دشمن ما را

سنگ و آئینه
سر گشته اي به ساحل دريا،
نزديك يك صدف،
سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !
گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،
چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،
از سنگ بهتر است !
جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،
از سنگ مي دميد !
انگار
دل بود ! مي تپيد !
اما چراغ آينه اش در غبار بود !
دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،
خود را به او نمود .
آئينه نيز روي خوش آشنا بديد
با صدا اميد، ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !
آئينه را شكست !
May iD
oonike_toghalbete_kiye 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 13:30  توسط مرتضی
|
منـــــــــــــو این خوشـــــــتیپــــــه که میبین
قراره یه وبــــــــــــــــلاگ مــــــــــــــــــــشترک بزنیم
همه منتظر این وبلاگ دیونه باشن که توش همه چی پیدا میشه
از شیــــــــــر مرغ تا جونـــــــــــــــه عزایئل
HttP://M-a-r-G.BlogFa.com 

در آن لحظه دیدار
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

دلی از سنگ میخواهد
خروش و خشم توفان است و، دريا،
به هم مي كوبد امواج رها را .
دلي از سنگ مي خواهد، نشستن،
تماشاي هلاك موج ها را!
<<
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 11:25  توسط مرتضی
|